تازگی ها دوست ندارم تو آینه خودمو ببینم!!!
احساس میکنم از ریخت و قیافه افتادم.... دلم میخواد فک آینه رو بیارم پایین !!!!!!!!!!!
از قیافم و از لباسای بی ریختم خسته شدم...........
تازگی ها دوست ندارم تو آینه خودمو ببینم!!!
احساس میکنم از ریخت و قیافه افتادم.... دلم میخواد فک آینه رو بیارم پایین !!!!!!!!!!!
از قیافم و از لباسای بی ریختم خسته شدم...........
کلافه ام.....
انتظار سخته...... وقتی زنگ میزنم با تو درد دل کنم داد میزنی منو تحت فشار نذار! من دارم تمام سعی ام رو می کنم که زودتر بریم خونه خودمون... منم اینجوری
میشم!
چی بهت بگم واقعا!!!! تو اصلا نمیدونی که چقدر اینجا تو عذابم....چقدر دلم برای یه چهاردیواری که بهش بگم خونه مون!!! تنگ شده... نمیدونی وقتی نیستی چقد اشک میریزم......هر روز صبح که از خواب پا میشم به خودم میگم مگه دنیا چند روزه که امروزم از هم دور باشیم؟؟؟ 
میدونی چی فکر می کنم؟؟
اونقدری که من عاشقانه دوست دارم، فکر نمی کنم تو هم همونقدر عاشقانه دوستم داشته باشی وگرنه تو هم مثه من تحمل دوری برات سخت بود... اونقد که من از با تو بودن لذت می برم ،اونقدری که من عاشق تماشا کردنت هستم وقتی مثله بچه ها خوابیدی... نه! تو مثل من نیستی..... شاید هم من شورشو در آوردم؟؟؟ ولی.... مگه شور عشق هم درمیاد؟؟؟؟؟
نمیدونم تا شهریور دووم بیارم یا نه!!!! قول نمیدم دیوونه نشم!!!
حالم گرفته شده!! بازم این سمینارهای درپیتی!!!!
امروز کلی زنگ زدم تا تلفنشونو جواب دادن..میگن سر جلسه ایم!!!!
میگن مقاله ات رجیستر نشده!!!!
اون دفعه به اندازه کافی حالمو گرفتن بس نیس!؟ من فکر کردم این یکی درس و حسابیه؟؟؟ سایتش یه دک و پزی داشت واسه خودش!!! نمیدونم دیگه... ولی پذیرش مقاله یه نفر دیگرو فرستادن واسه من!!! لابد مال منم فرستادن واسه یکی دیگه!!! انقده هم عوضین!! یه جواب درس حسابی به آدم نمیدن که!!!! به درک بابا!!!! شد شد، نشدهم نشد!! نهایتش می فرستمش جای دیگه!!! امروز خیلی اعصابم خورد شد
حالا از اون ور استادم فک می کنه دارم بازیش میدم، اونم فردا طاقچه بالا میزاره که کار نمی کنی و این حرفا! اونم به درک!!!
از دیروز تا حالا پای کامپیوتر میخم که ببینم کی ایمیل داوری می رسه!!! هر یه ساعت یه بار ایمیل چک می کنم!!! حالم بدجوری گرفته!!
نمیدونم تا شهریور چه جوری می خوام اینجا بمونم؟؟؟!! همه چی خوبه ولی من دلتنگم، برای خونه مون
برای آقامون
برای تمام لحظه هایی که با هم بودیم دلتنگم.... حتی برای آشپزی کردن!!! حتی برای غر زدنای تو که میگی چقد غذای تاناکورا بخوریم!!!
قول دادیا !!! سالگرد ازدواجمون تو خونه خودمونیم!!! من فقط به عشق اون روز این روزای سخت رو تحمل می کنم... من فقط روزها رو میشمرم و به خودم میگم سه ماه چیزی نیست... زود میگذره ولی............................... باور کن خیلی دیر می گذره
سلام
من برگشتم !!! بعد از غیبت کبری!!! یعنی بعد از چهار سال !!! الان... دلم خواست بیام تو وبلاگ قدیمی ام و بازم بنویسم...
از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون تو این مدت یکی دوتا وبلاگ دیگه می نوشتم که الان اسمشونم یادم نیست...یعنی یکی دو تا پست بیشتر توش ننوشتم...هیچ جا برای من اینجا نمی شه. اینجا من خودم هستم و خودمو اینجا پیدا می کنم
احساس عشقولانه ای نسبت به وبلگ قدیمی ام دوست دارم..
وبلاگ قدیمی امو مثل دوستای قدیمی ام، مثل خونه قدیمی ام، مثل روزهای گذشته ام... مثل یه دفتر خاطرات قدیمی... مثل به یاد آوردن بچگی هام دوست دارم
نمیدونم دوست جونای وبلاگی ام هنوز هر از چندگاهی یاد من می افتن یا نه؟؟ اصلا نمیدونم اونا هم هنوز می نویسن یا نه؟؟؟ نمیدونم چرا قالبم عوض شده؟؟ چرا لینک دوست جونام پریده؟؟ چرا لینکشون از تو حافظه منم پریده؟؟؟ دیگه چیا رو فراموش کردم؟؟